شیرکو با دل صنوبری اش برای همیشه رفت
... ئاوارهیی ههر ئهوه نییه له وڵات و له ئازیزان دوور بی و تهنیایی وهڕهس و دڵتهنگت ده کات. بهڵکو ئاوارهیی ههر تهواو مرۆڤ پهرۆش ئهکات. ئهیدات به ههزار کهرتهوه. جاری وا ههیه تاقهتی ئهوهت نییه خۆیشت بدوێنی. نامۆیی بۆ من دوو سهرهیه له سهرێکهوه تهمهنم به با ئهدات و بهڵام له سرێکی ترهوه بهرههمی ڕهنگین و ههمه جۆر و جوانم پێ ئهبهخشێ....
این بخشی از نامه ی شیرکو بی که س بود که سال ها پیش در پاسخ به نامه ای از نگارنده نوشته است. اینک در ذیل ترجمه ای از آن را تقدیم می کنم.
آواره بودن فقط دوری از وطن وعزیزان نیست . تنهایی، بیزار و دلتنگت می کند. آواره بودن انسان را به تمامی پریشان می کند و اورا به هزار صخره می کوبد. گاهی آنقدر بی زار می شوی که حتی نمی توانی با خودت هم سخن بگویی. غریبی برای من دو طرفه است از طرفی عمرم را به باد می دهد ولی ازسوی دیگردستاوردهای رنگارنگ و متنوع زیبا به من هدیه می کند .
یادش گرامی باد.
فانیز